تبليغاتX
یه دختر
جودی ابوت بدون بابا لنگ دراز
.::.

    امروز بنده تشریفمو بردم سرکارررررررر
    صبح زودی پاشدم خوشگل کردم آماده شدم
    رفتم که به بدبختیام برسم
    با بابا رفتیم با مترو
    من میخواستم طالقان پیاده شم بابا 7تیر
    اولش که داشتیم توی خیابون پیاده میرفتیم
    چنان اخمی کرده بودم که جذبش ملت و گرفته بود
    یه دفه سنگینی نگاه کسی رو روی خودم حس کردم
    برگشتم دیدم بابام داره نگام میکنه
    گفت بابا اخموووو اون اخمات و باز کن
    من همیشه عادت دارم میرم بیرون اخم میکنم انگار از دماغ فیل افتادم
    مدرسه هم که می رفتم توی راه مدرسه همه پسرا شیفته ی
    اخمای من بودنننننننن بهم میگفتن جذبه!!!!
    توی مترو هم یه دفعه حس کردم یکی داره نگام میکنه برگشتم دیدم یه پسرس
    ارتشی بود بانمک بود خداییش تا رومو میکردم طرفش زود روشو میکرد اونور
    هی نگام میکرد تا من چشمم میخورد بهش برمیگردوند سرشو که مثلا من
    تو رو نگاه نمیکنم دیگه داشت پیاده میشد
    نگام کرد یه لبخند ملیح هم تحویلمون داد بی ناموس
    اینورم یه پسره دیگه بود فشنی بوداااااااااا
    تا منو میدی یواش میگفت شماره بدم منم براش یه پشت چشم
    نازک کردم و تا اخر رومو اونوری برنگردوندم
    خلاصه رفتم دم دفتر هرچی زنگ زدم کسی درو باز نکرد
    مرتیکه به من گفته بود 9 اونجا باش حالا خودش نیومده بود
    حرص میخوردمااااااااااااااااا
    میخواستم خفش کنم
    حالا همه ی این حرصا رو من به خاطر 5

     دقیقه تاخیر یارو خورده بودم!!
    دیگه اومدم دید من وایسادم اونجا کلید و داد بهم
    گفت برو بالا من برم نون بگیرم برای صبحانه!!
    منم رفتم مثه یه دخمل خوب نشستم اصلا هم فضولی نکردم
    بعد اومد زنگ زد و درو باز کردم
    اومد صبحانه رو اماده کرد گفت خانم... صبحانه خوردی؟
    گفتم بله خوردم
    گفت نمیخوری گفتم نه
    گفت حالا یه چایی گفتم ممنون
    گفت خب شیرینی ؟ گفتم مرسیییی میل ندارم
    میخواستم بشینم  کلمو بکوبم زمین از دستش
    یه بار میگم نمیخورم یعنی نمیخوررررررممممممممممم
    خب حالا یه ذره گذشت خانوم جونش هم اومد با کوچولوش
    زنه مهربونه نویسندس مقاله و این جور چیزا مینویسه
    مرده گفت یه کارت طراحی کن ببینم کارت چه جوره
    منم دست به کار شدم به جای یکی 2تا طراحی کردم
    زنش اومد دید گفت واااااای چقدر قشنگ طراحی کردی
    مردرو صدا کرد اونم اومد دید گفت اره از من قشنگتر طراحی کرده
    زنه هم گفت خب این که مسلمه!!!
    دیگه یه ذره نشستیم با  این زنه یه ذره حرفیدیم
    این بچشونم پدر صاحاب منو دراورده بووووود
    هی میومد میگفت
    اسم مامانم ...
    یه درو میزد دوباره
    اسم بابام اینه...
    باز
    اسم داداشم اینه
    ...
    اسم خالم اینه...
    .
    اسم دوستم اینه
    ...
    اسم فلانی اینه
    اسم اون اینه
    اسم این اونه
    بدبختم کرده بود به مولاااااااااااااااااااا
    دیگه بعد 3 ساعت اسماش تموم شد
    میومد گوشیمو میگرفت
    هی چرت و پرت میگفت
    میخواستم پاشم بیام بیرون از بس حرصی شده بودم
    اما بازم باران صبوری کرد از خودگذشتگی کرد
    بعد چند مین یه مرده اومد
    میخواست سفارش چاپ روی سیدی بده
    سفارش و داد رفت
    بعد مرده اومد گفت خانم...زود 2 مدل درست کن برای این اقا
    انگار من نوکرشمممممممممم
    (به مامانم گفتم گفت خب وقتی میخوای کار کنی کار همینه دیگه)
    منم درست کردم برای لوازم ارایش و اینا بود
    برداشتم روی سیدی یه دختر فشن انداختم درست کردم و اینا...
    گفتم بیاد ببینه اومد دید گفت خوبه ااااااااااااااااا
    اما اگه اینو ببینم میان اینجارو میبندن میرن
    گفت نباید اینجوری طراحی کنی برای این جور کارا مجوز نداریم
    دیگه منم 3 مدل دیگه حذبی تر درست کردم
    اومد دید گفت خوبه
    دیگه بابا اومد دنبالم میخواستیم بریم شرکتش منو با همکاراش اشنا کنه
    رفتیم اونجا
    منشی اسمش کیمیاس خواهر کارفرماس
    تا منو دید انگار 1000 ساله من و میشناسه

     اومد ماچ ماچیم کرد
    بغلم کرد همچین بلند گفت سلام عزیزم تما شرکت برگشتن طرف ما
    دیگه با اون یکی منشی هم دست دادم
    اومدم بیرون با دختر کارفرما هم اسمش گلیه دست دستی کردم
    بعد هم با کارفرما جونشون تا منو دیده اومده زود باهام دست میده
     نزدیک بود بپره بغلم بعدم با اون یکی همکارا و... 
    بعد با پسرشون خیلی اقای مودبی بودن
    بعد هم خداحافظی کردیم
    حالا بابا بیرون که اومدیم میگه چرا انقدر خجالتی هستی
    اینا زن و بچشون که میان اینجا میان سلام و احوالپرسی و دست و بوس...
    تو چرا نرفتی جلو باهاشون درست برخورد نکردی!!!!!!!!
    منم گفتم اونا کین که من برم جلو
    اونا باید باین جلوی من نا اینکه من برم والااااااااااااااااااااااا
    گفت ولی خیلی کلاس گذاشتیییییی
    گفتم ما اینیم دیگهههههههههههههههههههههه
    دیگه اومدیم خونه و من مثه خر داشتم زبان میخوندمReading a Book
    اخه فردا از کار باید برم کلاس زبان بدبختی رو ببینید
    اخه مگه من چقدر توان دارم یکی به دادم برسهههههههه
    الانم نصفه زبان مونده نخوندم
    فردا میخوام چیکارکنممممممممممممممم
    الانم خیلی دلم گرفته نمیدونم چراااااااااااااااا
    ولی بغض دارم هوارتاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
    فهلا بای  



+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 21:28  توسط باران جون  | 

.::.
 

    HI

    بازم اومدمخوش اومدمنورانی کردم با قدومم اینجارو

   .

    .

    باران شاغل می شود

    دیریییی دیرییییییییییییییییدددددددددددد

    طی متر کردن هایی که ما در طول چند روز انجام دادیم

    اینجانب باران خانم جون یه کار حلال برای خودش فراهم کرد

    .

    دیگه من کسی رو تحویل نمیگیرم چون شاغل شدم مخصوصا بابابزگ وووو....

    خب حالا از کار عزیزم براتون بگم

    محل کارم سه راه طالقانه

    یه اپارتمان مسکونیه که یه طبقشو یه دفترتبلیغاتی زدن

    بروشور , پوستر,کارتای ویزیت ....

    طراحی میکنن

    خلاصه من و نازی جونم با فنچول خانمی و سمان رفتیم اونجا...

    این کارو از کاریابی میهن توی انقلاب بهمون معرفی کردن

    هم به من هم به فنچول خانم هم به سمان نامه داد گفت بالاخره یکیتون و قبول میکنه دیگه

    فقط یکی یکی برید نگید با همید

    اما ما 4 نفری رفتیم من و نازی گفتیم اول میریم وقتی برگشتیم فنچول بره بعد هم سمان

    خلاصه زنگ و زدیم گفت بیاید طبقه سوم

    رفتیم بالا حالا این نازی هم هی چرت و پرت میگه اپارتمان و گذاشته بودیم رو سرمون

    انقده خندیدم تا رسیدیم به طبقه سوم

    زنگ و زدیم یه اقا پسری در و باز کرد(چشای پسره خیلی خوشگل بوددددددد بی شرف)

    رفتیم تو من فکر کردم ادمای دیگه ای هم هستن اما فقط پسره بود

    پیش خودم گفتم اگه تنها این اینجا باشه من نمیام

    رفیم نشستیم یه ذره حرف زد و اینا... گفت باید چیکار کنم

    بعد گفت گفتن چقدر حقوق میدم گفتم نهههه گفت من 200 تا 250 تومن بهت حقوق میدم

    البته به طراحیتم بستگی داره اگه طراحیت عالی بود 50 تا 100 تومن هم بیشتر بهت میدم

    گفت اگه میخوای فردا ساعت 9 اینجا باش منم گفتم حالا برم با خانواده صحبت کنم خدمت میرسیممممم

    گفت من اینجا تنها نیستم خانومم هست (فهمیده بود) گفتم باشه حالا خواستیم میایم

    اومدم خونه به مامی گفتم مامی

    گفت برو اما بذار حالا بابا جونت بیاد ببین میذاره یا نه

    اخه بابام یه کوچولو سختگیره در این موارد میگه باید محیطشو ببینم ببینم چه جور ادمایی هستن...

    دیگه امروز ساعت 9 رفتیم بابا دید یه ذره هم با اون یارو حرف زد و قرار شد من شنبه برم

    بابا اعلام رضایت کردن اما میگفت به نظر من خوب نیست فایده نداره بیا بریم شرکت خودمون

    گفتم نههههههههههههه من اینجا رو دوست دارم

    گفت حالا بیا تا اینجا که اومدیم بریم شرکتمون رو ببین شاید خوشت اومد

    رفتیم توی 7 تیر بود

    رفتیم شرکت جونشون کسی نبود فقط مستخدمه بود بدبخت خواب بود بیدارش کردیم رفتیم توووو

    شرکت باکلاسی بودددددددد خداییش خیلی خوشم اومد

    این بابا جونمون هم هی افه شرکتشون رو میذاشت

    منم گفتم انقدر افه کارتو نذار خودمم کارررررر دارمااااااااااااااااااااا

    دیگه اومدیم خونه من مثل خر خوابیدممم

    حالا هیچ کاری نکرده بودم خسته بودممممم دیگه بخوام برم اونجاا

    چی میشههههههه

    ----------------------------------------

    یه کارم به نازی معرفی کرده بودن رفتیم اونجا روهم ببینیم توی انقلاب بود

    یه شرکت مخابراتی بود

   رفتیم تو اقای رئیس جلسه داشتن ما باید منتظر بمونیم

    داشتیم با نازی حرف میزدیم یه دفه دیدیم هر کی میاد اینجا همه با هم ترکی حرف میزدن

    همههههههههههههههههه هااااااااااااااااااااااا

    ترک بودن

    انقدر باحال بودددددددددددد نازی مونده بود گفت من خوشم نمیاد بیام اینجا بیا بریم

    گفتم حالا بشین بذار رئیس بیاد بعد دیگه بعد نیم ساعت اقای رئیس اومد دیدیم

    اقای رئیسم ترکی حرف میزنه

    گفت بیاید تو رفتیم تو اتاق رئیس از درس پرسید گفت دانشجویی

    نازی هم گفت قبول نشدم دارم میخونم تا سال دیگه گفت پس خداحافظ

    گفت ما 3 ماه اینجا به شما کار یاد میدیم تو تازه بعد 3 ماه به درد ما میخوری

    بعد 3 ماهم که میخوای برای سراسری امتحان بدی اینجوری نمیشه که

    کار ما جدیهههههههههه

    ما هم دیگه بای کردی اومدیم بیرونننننن

    امروزم رفتم سایت سنجش ببینم نازی علمی کاربردی قبول شده یانه

    دیدمممممممم

    بلههههههههههههههه قبول شده خوب شد نرفت اونجااااااااا

    بهش گفتم انقدر خوشحالللللللل شدددددددددددددددد

    کاش منم علمی کاربردی شرکت میکردمممممممممممممم

    -------------------------------------------

    راستی من یه کار بزرگ کردم

    چند شب پیش من برای اولین بار

    رفتم غذاااااااا درست کنم

    یعنی برای اولین بار رفتم پیش گازمون

    ماکارونی درست کردم

    خوب شده بوداااااااااااا

     فقط یه کوچولو کم نمک شده بوددددددد

    خوشمزه بوددددددد

    خودم دوسش داشتم

    کلی هم از من تعریف کردن



+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 23:9  توسط باران جون  | 

.::.
 

    سلام()

    دیروز اولین جلسه ی کلاس زبانم بود

    استادمون انقدر نازه()

    یه ذزه باهامون حرف زد و قواعد کلاسو گفت

    بعد شروع کرد درس دادن

    فقط انگلیسی صحبت می کرد

    بعد برمیگشت عکس العمل ما رو ببینه می دید همه ی ما این جوری هستیم

    تا قیافه ی ما رو میدی میخندید

    اما هی دلداریمون میداد میگفت تا چند جلسه ی دیگه خوب یاد میگیرید

    خب اخه هیچ کدوممون هیچی حالیمون نبود

    بعد شروع کرد مکالمه کردن

    نوبت من رسید یه چند دقیقه صحبت کردیم باهم بعد بهم گفت

    it s nice to meet you

    بعد من میخواستم بگم

    nice to meet you too

    گفتم

    meet you to too   

    ()

    خب چیکارررررررر کنمممممممممممم هل شده بودم

    تا اینو گفتم همه زدن زیر خنده

    نامردااااااااااااا

    مظلوم گیر اوردن

    من توی کلاس از همه کوچولو ترم

    همه بزرگنننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

    خلاصه استاد گفت عیب نداره از اول مکالمه میکنیم تا یاد بگیرید

    ساعت کلاسم از 5 تا 7 بود

    7 هم هوا تاریک شده بود منم میترسیدم تنها برم خونه اخه از خونمون دوره

    تا اومدم بیرون دیدم بابام اومده دنبالم

    انقده خوشحال شدممممممممممممم تازه برام رانی پرتقالی هم خریده بودددد

    ()

    ----------------------------------------------

    این طرحاییه که زدم ببینید از کار استاد باران لذت ببرید()

    خیلی زحمت کشیدم براشونننننننننن

   

   

    ----------------------------------------------

    داداشم رفته بود با دوستاش دربند وقتی اومدم زود اومد پیش من

    یه عروسک انداخت بغلم گفت واسه تو خریدم

    انقد ذوق کرده بودممممممممممممم

    اینم عروسکم لاک پشته

    اسمشم لاکیه()

   



+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 19:7  توسط باران جون  | 

.::.

    چند شب پيش يه ساعت داداشي جونمو سر ِ کار
    گذاشته بودم()
    بهش گفتم بايد دستتو مثل قلب کني من ميخوام عکس بگيرم
    چند بار درست کرد هي عکس گرفتم گفتم نه اين قشنگ نيست
    يکي ديگه!
    ديگه خودشم جَو گرفته بود هي ميگفت عکسو ببينم
    بعد که ميديد ميگفت اين خوب نشد قلبش... يکي ديگه
    بعد چند مين گفت برو بابا اسگلمون کردياااااااااااااااااااااااااااااا
    اينم عکسش:

   



+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 15:36  توسط باران جون  | 

.::.

    امروز هوس کرده بودم برم مدرسه

    
    من مدرسه ميخوااااااااااااام
    دلم تنگ شده براي همه اون لحظه ها
    براي رقصيدن هاي فاطمه و سمانه !
    براي درس نخوندنا براي تقلبا
    براي صبحانه هاي دسته جمعي
    سالاد الويه هاي سمانه!
    يه کلاس 15 نفره که  با همه شيطنتها بازم بهترين
    کلاس مدرسه بووود

   
    دلم تنگ شده براي کشيدن شکلک ها روي تخته

   
    ديگه تموم شد اون سايت رفتنا
    و اون زنگاي خانم خروجي که هيچ وقت تمومي نداشت
    اول سال و دعواي من با خانم...
   

    ++توي اون کوچه هميشه زنگ خونه ها رو ميزديم و فرار ميکرديم

    ++عکس گرفتناي تو راه مدرسه
    که من گير داده بودم ميخوام بغل کاميون عکس بگييرمممممم
    چقدر خنديديم

   
    داشتيم عکس ميگرفتيم توي کلاس يه دفعه خانم ناظم اومد توي کلاس
    گوشيمو گرفت و برررررررررررررد
    کلي التماس و...کرديم تا بهمون داد گفت اخرين بارتون باشه
    ما هم گفتيم چشممممممممم
    اما فردا بازم روز از نو روزي از نو...

   

    من مدرسه ميخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام



+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 20:43  توسط باران جون  | 

درباره باران جون
من جودی ابوت
اما هنوز بابا لنگ درازم و پیدا نکردم!
17 سالمه
تو راه 18
ساکن تهران
دیپلم کامپیوتر دارم
خیلی احساساتیم
عاشق طراحی و موسیقیم
طراحی فعلا سیاه قلم کار میکنم
ادامس موزی دوست دارم!!!
عطر و گل رز هم میدوستم!
فهلا همینا
:)


فهرست اصلی


Archive
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387



دوست جونام
وبلاگ دیگه ی خودم
رویای باران(فرزاد فنچولک)
خنده بازار بیا از خنده منفجر شو(ابلیس جون)
دختر کوچولوی بی پناه(نیلوفر جونی)
در اسمان دلم و دلت(ستاره جون)
بچه فـــــیل ها
عشق یک طرفه(امید جون)
عشق بی انتها(حسین جون)
دوست دارم رویای من(شهرام جون)
یادی از آفتاب
پاتوق ایرانی ها(حسین جون)
عارف-دوبی