| .::. |
امروز بنده تشریفمو بردم سرکارررررررر صبح زودی پاشدم خوشگل کردم آماده شدم رفتم که به بدبختیام برسم ![]() با بابا رفتیم با مترو من میخواستم طالقان پیاده شم بابا 7تیر اولش که داشتیم توی خیابون پیاده میرفتیم چنان اخمی کرده بودم که جذبش ملت و گرفته بود ![]() یه دفه سنگینی نگاه کسی رو روی خودم حس کردم برگشتم دیدم بابام داره نگام میکنه گفت بابا اخموووو اون اخمات و باز کن من همیشه عادت دارم میرم بیرون اخم میکنم انگار از دماغ فیل افتادم مدرسه هم که می رفتم توی راه مدرسه همه پسرا شیفته ی اخمای من بودنننننننن بهم میگفتن جذبه!!!! توی مترو هم یه دفعه حس کردم یکی داره نگام میکنه برگشتم دیدم یه پسرس ارتشی بود بانمک بود خداییش تا رومو میکردم طرفش زود روشو میکرد اونور هی نگام میکرد تا من چشمم میخورد بهش برمیگردوند سرشو که مثلا من تو رو نگاه نمیکنم دیگه داشت پیاده میشد نگام کرد یه لبخند ملیح هم تحویلمون داد بی ناموس ![]() اینورم یه پسره دیگه بود فشنی بوداااااااااا تا منو میدی یواش میگفت شماره بدم منم براش یه پشت چشم نازک کردم و تا اخر رومو اونوری برنگردوندم ![]() خلاصه رفتم دم دفتر هرچی زنگ زدم کسی درو باز نکرد مرتیکه به من گفته بود 9 اونجا باش حالا خودش نیومده بود حرص میخوردمااااااااااااااااا میخواستم خفش کنم حالا همه ی این حرصا رو من به خاطر 5 دقیقه تاخیر یارو خورده بودم!! اومد ماچ ماچیم کرد
+
نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 21:28 توسط باران جون
|
|
| .::. |
|
HI بازم اومدم . . باران شاغل می شود دیریییی دیرییییییییییییییییدددددددددددد طی متر کردن هایی که ما در طول چند روز انجام دادیم اینجانب باران خانم جون یه کار حلال برای خودش فراهم کرد . دیگه من کسی رو تحویل نمیگیرم چون شاغل شدم مخصوصا بابابزگ وووو.... خب حالا از کار عزیزم براتون بگم محل کارم سه راه طالقانه یه اپارتمان مسکونیه که یه طبقشو یه دفترتبلیغاتی زدن بروشور , پوستر,کارتای ویزیت .... طراحی میکنن خلاصه من و نازی جونم با فنچول خانمی و سمان رفتیم اونجا... این کارو از کاریابی میهن توی انقلاب بهمون معرفی کردن هم به من هم به فنچول خانم هم به سمان نامه داد گفت بالاخره یکیتون و قبول میکنه دیگه فقط یکی یکی برید نگید با همید اما ما 4 نفری رفتیم من و نازی گفتیم اول میریم وقتی برگشتیم فنچول بره بعد هم سمان خلاصه زنگ و زدیم گفت بیاید طبقه سوم رفتیم بالا حالا این نازی هم هی چرت و پرت میگه اپارتمان و گذاشته بودیم رو سرمون انقده خندیدم تا رسیدیم به طبقه سوم زنگ و زدیم یه اقا پسری در و باز کرد(چشای پسره خیلی خوشگل بوددددددد بی شرف) رفتیم تو من فکر کردم ادمای دیگه ای هم هستن اما فقط پسره بود پیش خودم گفتم اگه تنها این اینجا باشه من نمیام رفیم نشستیم یه ذره حرف زد و اینا... گفت باید چیکار کنم بعد گفت گفتن چقدر حقوق میدم گفتم نهههه گفت من 200 تا 250 تومن بهت حقوق میدم البته به طراحیتم بستگی داره اگه طراحیت عالی بود 50 تا 100 تومن هم بیشتر بهت میدم گفت اگه میخوای فردا ساعت 9 اینجا باش منم گفتم حالا برم با خانواده صحبت کنم خدمت میرسیممممم گفت من اینجا تنها نیستم خانومم هست (فهمیده بود) گفتم باشه حالا خواستیم میایم اومدم خونه به مامی گفتم مامی گفت برو اما بذار حالا بابا جونت بیاد ببین میذاره یا نه اخه بابام یه کوچولو سختگیره در این موارد میگه باید محیطشو ببینم ببینم چه جور ادمایی هستن... دیگه امروز ساعت 9 رفتیم بابا دید یه ذره هم با اون یارو حرف زد و قرار شد من شنبه برم بابا اعلام رضایت کردن اما میگفت به نظر من خوب نیست فایده نداره بیا بریم شرکت خودمون گفتم نههههههههههههه من اینجا رو دوست دارم گفت حالا بیا تا اینجا که اومدیم بریم شرکتمون رو ببین شاید خوشت اومد رفتیم توی 7 تیر بود رفتیم شرکت جونشون کسی نبود فقط مستخدمه بود بدبخت خواب بود بیدارش کردیم رفتیم توووو شرکت باکلاسی بودددددددد خداییش خیلی خوشم اومد این بابا جونمون هم هی افه شرکتشون رو میذاشت منم گفتم انقدر افه کارتو نذار خودمم کارررررر دارمااااااااااااااااااااا دیگه اومدیم خونه من مثل خر خوابیدممم حالا هیچ کاری نکرده بودم خسته بودممممم دیگه بخوام برم اونجاا چی میشههههههه ---------------------------------------- یه کارم به نازی معرفی کرده بودن رفتیم اونجا روهم ببینیم توی انقلاب بود یه شرکت مخابراتی بود رفتیم تو اقای رئیس جلسه داشتن ما باید منتظر بمونیم داشتیم با نازی حرف میزدیم یه دفه دیدیم هر کی میاد اینجا همه با هم ترکی حرف میزدن همههههههههههههههههه هااااااااااااااااااااااا ترک بودن انقدر باحال بودددددددددددد نازی مونده بود گفت من خوشم نمیاد بیام اینجا بیا بریم گفتم حالا بشین بذار رئیس بیاد بعد دیگه بعد نیم ساعت اقای رئیس اومد دیدیم اقای رئیسم ترکی حرف میزنه گفت بیاید تو رفتیم تو اتاق رئیس از درس پرسید گفت دانشجویی نازی هم گفت قبول نشدم دارم میخونم تا سال دیگه گفت پس خداحافظ گفت ما 3 ماه اینجا به شما کار یاد میدیم تو تازه بعد 3 ماه به درد ما میخوری بعد 3 ماهم که میخوای برای سراسری امتحان بدی اینجوری نمیشه که کار ما جدیهههههههههه ما هم دیگه بای کردی اومدیم بیرونننننن امروزم رفتم سایت سنجش ببینم نازی علمی کاربردی قبول شده یانه دیدمممممممم بلههههههههههههههه قبول شده خوب شد نرفت اونجااااااااا بهش گفتم انقدر خوشحالللللللل شدددددددددددددددد کاش منم علمی کاربردی شرکت میکردمممممممممممممم ------------------------------------------- راستی من یه کار بزرگ کردم چند شب پیش من برای اولین بار رفتم غذاااااااا درست کنم یعنی برای اولین بار رفتم پیش گازمون ماکارونی درست کردم خوب شده بوداااااااااااا فقط یه کوچولو کم نمک شده بوددددددد خوشمزه بوددددددد خودم دوسش داشتم کلی هم از من تعریف کردن
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 23:9 توسط باران جون
|
|
| .::. |
|
سلام( دیروز اولین جلسه ی کلاس زبانم بود استادمون انقدر نازه( یه ذزه باهامون حرف زد و قواعد کلاسو گفت بعد شروع کرد درس دادن فقط انگلیسی صحبت می کرد بعد برمیگشت عکس العمل ما رو ببینه می دید همه ی ما این جوری هستیم تا قیافه ی ما رو میدی میخندید اما هی دلداریمون میداد میگفت تا چند جلسه ی دیگه خوب یاد میگیرید خب اخه هیچ کدوممون هیچی حالیمون نبود بعد شروع کرد مکالمه کردن نوبت من رسید یه چند دقیقه صحبت کردیم باهم بعد بهم گفت it s nice to meet you بعد من میخواستم بگم nice to meet you too گفتم meet you to too (خب چیکارررررررر کنمممممممممممم هل شده بودم تا اینو گفتم همه زدن زیر خنده نامردااااااااااااا مظلوم گیر اوردن من توی کلاس از همه کوچولو ترم همه بزرگنننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن خلاصه استاد گفت عیب نداره از اول مکالمه میکنیم تا یاد بگیرید ساعت کلاسم از 5 تا 7 بود 7 هم هوا تاریک شده بود منم میترسیدم تنها برم خونه اخه از خونمون دوره تا اومدم بیرون دیدم بابام اومده دنبالم انقده خوشحال شدممممممممممممم تازه برام رانی پرتقالی هم خریده بودددد ( ---------------------------------------------- این طرحاییه که زدم ببینید از کار استاد باران لذت ببرید( خیلی زحمت کشیدم براشونننننننننن ---------------------------------------------- داداشم رفته بود با دوستاش دربند وقتی اومدم زود اومد پیش من یه عروسک انداخت بغلم گفت واسه تو خریدم انقد ذوق کرده بودممممممممممممم اینم عروسکم لاک پشته اسمشم لاکیه(
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 19:7 توسط باران جون
|
|
| .::. |
چند شب پيش يه ساعت داداشي جونمو سر ِ کار گذاشته بودم( بهش گفتم بايد دستتو مثل قلب کني من ميخوام عکس بگيرم چند بار درست کرد هي عکس گرفتم گفتم نه اين قشنگ نيست يکي ديگه! ديگه خودشم جَو گرفته بود هي ميگفت عکسو ببينم بعد که ميديد ميگفت اين خوب نشد قلبش... يکي ديگه بعد چند مين گفت برو بابا اسگلمون کردياااااااااااااااااااااااااااااا اينم عکسش:
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 15:36 توسط باران جون
|
|
| .::. |
امروز هوس کرده بودم برم مدرسه ++توي اون کوچه هميشه زنگ خونه ها رو ميزديم و فرار ميکرديم ++عکس گرفتناي تو راه مدرسه من مدرسه ميخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
+
نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 20:43 توسط باران جون
|
|
























